تبلیغات
برای تو می نویسم که شاید - بی مقدمه.......
 
برای تو می نویسم که شاید
شنبه 22 خرداد 1389 :: نویسنده : yalda alone   

سلام دوستای گلم

امروز

دلم از خیلی چیزا گرفته از اینکه چرا بزرگ شدم چرا توی اون حال و هوای بچگیم نموندم چرا بزرگ شدم که این حس عجیب توی رشد کنه یک حسی که توصیف نا پذیره.

روزی

که دیدمش دستای می لرزید نمی تونستم درست حرف بزنم صورتم مثل گچ سفید شده بود اول باور نمی کردم که عاشق شدم فکر می کردم یک حس احمقانست مثل همه ی حس های دیگم ولی این دفه فرق داشتا این دفته آسمون هم گریه می کرد ها خیلی سرد شده بود مثل دستای من نمی دونستم چی کار کنم تنها کاری که می کردم زول زده بودم بهش و نگاهش می کردم.

امروز

حالا امروز که اون رفته درست مثل روز اول بارون می یاد منم سرد سرد توی اتاقم نشستم و دارم به اون فکر میکنم خیلی سختخ باورم نمی شه که.......................

تنها

آرزو که می تونم واسش بکنم ای کاش.........................



نوع مطلب :
برچسب ها :




درباره وبلاگ

گاهی اوقات دلمون واسه اونی که دوسش دارین اون قدر تنگ می شه که می خوام اونو از توی خاطرات بیرون بکشیم و بغلش کنیم.

مدیر وبلاگ : yalda alone
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
 
 

خدمات وبلاگ نویسان جوان

Orkut Scraps - Emo